دریک روز پاییزی عاشق شدیم
نزدیک تر از هرکسی بهم شدیم چون جسم و روح
همه چیزمان را شریک شدیم… هرچه که داشتیم
دنیایمان پر از شادی شد و ما برآن حکمرانی میکردیم
چشمهایش را دوست میداشتم که بوی غم و تنهایی میداد
در جستجوی خورشید بودیم از طلوع تا غروب را سپری میکردیم
احساسمان هر روز قویتر میشد و من در چشمهایش دنباله ی نوشته را بخوانید
دنیای من دنیای کوچکی است.
دنیای من دنیای خیلی شلوغی است… پر است از اشباح و سایه ها …
اشباح خاطرات تلخ و نیمه تمام…. سایه های شک و تردید وترس…
اما در میان این
سایه ها احساس آرامش بیشتری میکنم .
احساس امنیت و آزادی میکنم .
شاید از نظر تو من دیوانه باشم .زیرا دنیای من آنقدر سیاه و
تاریک است که شب در مقابلش نورانی به نظر میرسد.
جز این دنیای تیره و تار جایی برای رفتن ندارم .
مدام دور خودم میچرخم ومیچرخم و میچرخم و آرام آرام فرو
میروم.
میدوم… زمین میخورم…برمیخیزم و بازمیدوم وبازهم زمین
میخورم…
اشباح خاطره هایم از کنارم رد میشوند و گاهی از میان من
عبور میکنند. تنم از سرمایشان یخ میزند و میلرزم.
میان سایه ها گم میشوم ودر دهان تاریکی بلعیده میشوم.میچرخم
و میچرخم و باز فرو میروم….
اینجا هیچ دری رو به نور باز نمیشود.اینجا اصلا دری ندارد
که به جایی باز شود.اینجا حتی پنجره ای هم ندارد.
اینجا گوشه ای هم ندارد که بتوان به آن پناه برد.
اینجا هیچ چیز نیست جز تاریکی مطلق و اشباح و سایه ها
…چرا میگویم سایه؟ آنهم در تاریکی؟
سایه وقتی تشکیل میشود که نوری باشد. بله اینها را خود من
نیز میدانم.!
اما نام دیگری برای این اشکال عجیب و غریب و غیر قابل لمس
پیدا نکردم که بیان کنم.
این موجودات رقیق و هراس انگیز که من در میانشان زندگی
میکنم و به آنان خو گرفته ام.
موجوداتی که به نظر دیگران زشت ترین و پلید ترین چهره ها را
دارند اما برای من دوستانی بی زیان هستند.
به من هشدار میدهند و از اشتباه برحذرم میدارند.
گرچه من اغلب اوقات به آنان گوش فرا نمیدهم و پندشان را
نمیپذیرم وبا سر به چاه می افتم اما معمولا با من
به نیکی رفتار میکنند و مرا سرزنش نمیکنند.
اشباح سرد نیز با من بسیار مهربانند.گرچه گاهی قلبم را
منجمد میکنند.
اما بیشتر اوقات
آتش روح و قلبم را قدری فرو مینشانند که من اینرا نیز دوست دارم.
در دنیای کوچک من همه مرا میشناسند.همه میدانند من که هستم؟
چه هستم ؟خواسته هایم چیست؟رویاهایم کدام است.
آنها جایگاه خودرا نیز خوب میشناسند.میدانند برای من
وجودشان چه معنایی دارد.
اما بیرون از دنیای من :
من زنی هستم که همه تصور میکنند اورا میشناسند.خصوصیاتی را
در من میبینند که یا فاقد آن هستم یا بسیار اندک دارای آن هستم.
مردم زنی را میبینند که لبخندی دلنشین و چشمانی گرم و پر
نور دارد.زنی که قلبی ساده وروحی صمیمی دارد.
آنها لبخند تلخم را دلنشین می یابند و چشمان غمگینم را
پرنور میبینند.آنها پیچیدگی روح مرا نمیفهمند و قلب دردمندو خسته ام را درک
نمیکنند.
اما برای من هیچکدام از اینها مهم نیست .زیرا در دنیای من
همه مرا میشناسند.
من در دنیای خودم نقاب بر چهره ندارم.من در دنیایم خودم
هستم ….نقش بازی نمی کنم.سرزنش و تحقیر نمی شوم.
در دنیایم من قابل احترامم چون خودم هستم .کسی انتظار ندارد
من تغییر کنم.کسی اصرار ندارد که به خودم عذاب بدهم.
میتوانم هر طور میخواهم فکر کنم …عمل کنم…زندگی کنم…
ولی در خارج از دنیای من اینطور نیست.هیچ کس مرا به خاطر
خودم بودن تقدیر نمیکند.
حق ندارم آنطور که میخواهم فکر کنم. نمیتوانم آنگونه که
درست میدانم عمل کنم یا آنگونه که میخواهم زندگی کنم.
برای همین من در بیرون از دنیای خودم نقاب میزنم.دروغ
میگویم و نقش بازی میکنم.
من افکارم را بیان نمیکنم …آنگونه که از من انتظار میرود
عمل میکنم….وبر طبق برنامه از پیش تعیین شده زندگی میکنم.
برای همین است که دنیای من تاریک است. تا سرخی سیلی بر گونه
ام رازم را فاش نکند.
تا سیل اشکی که گونه هایم را شیار کرده معلوم نشود.تو مرا
دیوانه میپنداری و خودخواه.
تو مرا نمیفهمی و
از دنیای من متنفری.من دیگر از دنیایم با تو نمیگویم .تو راه را نشانم میدهی و من
به راه تو میروم.
در دنیای تو من به شیوه ای که تو میخواهی زندگی میکنم .
ولی در دنیای خودم من آزادم و امنیت دارم….. میتوانم خودم
باشم.
ودرآن تاریکی در میان اشباح و سایه ها بچرخم و بچرخم و به
فرو رفتن در دل تاریکی ادامه بدهم…!
یک عمر سکوت کردم و هیچ چیز نخواستم
دیگه از خود گذشتگی نمیکنم چون کسی قدرم رو
نمیدونه
دیگه از خودم مایه نمیذارم چون کسی ارزششو نداره
تو این زندگی فقط من سوختم من په رو دلم گذاشتم
از بس از خودم گذشتم خسته شدم
حرفامو سالهاست که دیگه نمیگم
دیگه نمی نویسم
واسم مهم نیست که بخوام بگم چون در هر صورت کسی
اونا رو نمیفهمه
هیچکس ارزش اشکامو نداره واونی که این ارزشو
داره اشکمو در نمیاره
اوقات بسیاری را در زیر زمین گذرانده ام
فکر میکنم چشمانم برای فقدان نور تنظیم شده اند
من با تاریکی پوشیده شده ام
من با تاریکی پوشیده شده ام
به خواب زمستانی رفتن همراه با انتظار برای چیزی تازه است
شادی همیشه به اتمام میرسد
در هرپلک زدنم کسی حضور ندارد
کسی نیست
واقعا دیگر مهم نیست از کجا شروع شد
همه آنچه میدانم این است که با تاریکی پوشیده شده ام
آنچه متعجبم میکند این است که به جایی وصل نیستم
چشمانم باز است ونگاه ات را بر خود خیره نگه میدارم
اما به جایی متصل نیستم
هرگز متصل نیستم
من به سخاوت معروفم
ومیگویند مهربانترینم
اما دادن عشق از پذیرفتنش ساده تر است
صفحات ورق میخورند وبه جایی ره نمیبرند
سخت است خودت را کنترل کنی وقتی دشمن قدیمی ات از تو میترسد
و تو کشف میکنی هیولایی که از آن فرار میکنی درون خود توست
بهتر است به عشق ادامه دهی
به عشق ادامه بده همه چیز عوض میشود
مهم نیست همه چیز از کجا آغاز شد
من گم شدم
گم شدم
نه همه آنچه میدانم
این است که گم شدم
امروز هرگز است
اینجا ته دنیاست و من نا امیدانه در انتهای خط ایستاده ام
توان بازگشت ندارم و دیواری در پشت سرم مرا از بازگشت باز میذارد
و پیش رویم هیچ نیست هیچ هست .هیچ و دیگر هیچ……….
دردی سیال در تمام وجودم میپیچد و خاطراتی که مثل چراغهای نئون و چشمک زن مغازه ها روشن و خاموش میشود
ومن هنوز در انتهای خط ایستاده ام
چقدر دلم میخواهد بنشینم و پاهایم را دراز کنم و چای بنوشم
اما هنوز ایستاده ام درهم شکسته و از یاد رفته و از پشت مشتی خاطره غبار گرفته به این هیچستان مینگرم
دیگر توانی نیست ……
دیگر تکیه گاهی نیست
هرچه هست درد است دردی تیره و نفسگیر که قلبم را پاره پاره کرده اما لبخند به لب ایستاده ام
چقدر دلم میخواهد گربادی بیاید و مرا باخود از جای برکند یا زلزله ای که مرا به کام زمین فرو برد یا صاعقه ای که با خاک یکسانم کند
چقدر دلم میخواهد بر لبه بام راه بروم
درحالی که هدفون توی گوشهایم باشدت نوای موسیقی را میکوبد دستهایم را باز کنم و با چشمانی بسته خود را به زیر بیاندازم
آیا اگر با چاقویی سینه ام را بشکافم و قلبم را بدر آورم درد متوقف خواهد شد؟
دارم از دست میروم
اما بگذار چنین باشد تاوان گناهانم را میدهم تک به تک تاوان شکستن قلب عاشق دردی به مراتب بدتر و سوزنده تر است
برای مجازات حاضرم خدایا مرا در پناه گیر جز تو کسی ندارم به دادم برس مجازاتم کن
دیگر جایی ندارم بروم وکسی را ندارم که به یاریم بشتابد جز تو
مرا میبینی این پایین در قعر تنهایی؟
در انتهای هیچ و سرآغاز پوچی ایستاده ام………………..
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوئیا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟
لیک در آیینه می بینم که ، وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گورخویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نورخویش
ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام
می رو م … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا … ؟ منزل کجا… ؟ مقصود چیست … ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد ، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در برگرفت
آه …. آری … این منم … اما چه سود
او که در من بود ، دیگر، نیست ، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود ، آخرکیست ، کیست ؟
” فروغ فرخزاد “
این شعر تمام حال و روز مرا تفسیر میکند گاهی از خودم میپرسم چرا اینهمه زندگی من به شعرای فروغ نزدیک است انگار فروغ 50 سال پیش امروز مرا میدید
شایدهم من تکرار فروغم در زمان خودم
اما اینها دیگر مهم نیست اکنون من هیچ نیستم جز سایه ای خسته و گریزان …………
حتی سایه هم نیستم شاید تنها خطوطی محو و گنگ از یک خاطره باشم وشاید هیچ
خود را بدست خدا میسپارم
شاید رهایم کند تا این خاطره نیز در گذر زمان از یادها برود
شاید دستم را بگیرد تا در میان تاریکی راه را پیدا کنم
نمیدانم هدفش چیست
نمیدانم تاب تحمل تصمیمش را دارم یا نه
اما هرچه باشد میپذیرم
با اراده خدا نمیتوانم مبارزه کنم
اگر هم میتوانستم آنقدر خسته ام که در خود توانی نمیبینم
خیلی خسته ام خیلی
بگذار این یادگار من باشد یادگار کسی که روزگاری بود……………….
دلم در سینه سنگینی میکند
قلبم از درد لبریز است
توانایی تحمل را از کف داده ام
باز هم بر قله های تردید ایستاده ام
گرداگردم را قفسی فرا گرفته که از آن راه گریزی ندارم
نمیتوانم از این قفس بی در بگریزم
تکه تکه اجزاء وجودم را از خود جدا میکنم تا از این قفس
رهایشان سازم
اول روحم را جدا میکنم ذره ذره از لابلای میله ها بیرون
میفرستمش
بعد قلبم را از خود جدا میکنم آنرا نیز از لای میله ها به
بیرون میفرستم
چشمهایم تکه های بعدی هستند و لبهایم……..
نمیبینم نمیگویم احساس نمیکنم عشق نمیورزم
سکوت میکنم دیگر نه توان خندیدن دارم نه چشمی برای گریستن
نه قلبی مانده نه روحی
شاید اینگونه شاد باشم
یه آدم بدون احساس و بدون ترس و تردید شاید خوشبخت باشد
شاید………..
سکوت میکنم به وسعت قلب دریایی که شکست
سکوت میکنم به ژرفنای دردی که از هم پاشیدن روح بزرگ مردی سبب سازش گشت
سکوت میکنم برای هر آنچه که کردم و دیده نشد و هرآنچه که بودم و خواسته نشد
سکوت میکنم به احترام کسانی که در سراب زیستند وبغض تلخشان را در واژه عشق گریستند
وقتی هر اندیشه ات را معنایی دیگر میکنند و هر کلامت را تفسیری دیگر چه جای سخن گفتن است؟
زین پس دیگر حرف نمیزنم عمل نمیکنم اندیشه نمیکنم فقط سکوت میکنم بگذار سکوتم نیز تفسیر و تعبیری دیگر بیابد
زین پس در معبد سکوت خویش عبادت میکنم خداوندی را که مرا بهتر از هر کس میشناسد و گمانم بر این است که مرا همینگونه میخواهد
سکوت میکنم دیگر سکوت میکنم