دومین سالمرگ مادرم

امروز دو سال است که از کوچش می‌گذرد دلم برایش تنگ است دلم برای آن لبخندهای آرامش‌بخش، برای آن دست‌های مهربان و خسته، برای آن شانه‌هایی که بهترین پناه برای اشک‌هایم بود دلم برای این‌ها تنگ است. دلم برای بوسیدن دستانش هر سپیده دم تنگ است. هنوز آوای دلنشینش در مغزم سرگردان است. او رفت. هنگامی که کوچ کرد من ناراحت نشدم چون می‌دانستم سه سال است که دم به دم درد می‌کشد. سه سال کم نیست. هنگامی که سرم درد می‌گیرد چنان می‌پندارم که از درد خواهم مرد و او چه زیبا 3 سال شکیبایی کرد تا کوچ کند. او رفت اما روحش همواره در کنار من است. هر روز او را حس می‌کنم هر روز او را می‌یابم و هر روز … .

مادر مهربانم کوچت را شادباش می‌گویم و برایت از پروردگار بی‌همتا آمرزش می‌خواهم.

افزودن پسوند html. به برگه‌ها در وردپرس

با به‌کارگیری افزونه‌ی وردپرس html On Pages. می‌توانید پسوند html. را به پایان پیوند برگه‌هایتان بیافزایید. به یاد داشته باشید که این افزونه تنها پسوند را به پایان برگه‌ها می‌افزاید. برای دریافت افزونه این‌جا بروید.

افزودن پسوند php. به برگه‌ها در وردپرس

با به‌کارگیری افزونه‌ی وردپرس php On Pages. می‌توانید پسوند php. را به پایان پیوند برگه‌هایتان بیافزایید. به یاد داشته باشید که این افزونه تنها پسوند را به پایان برگه‌ها می‌افزاید. برای دریافت افزونه این‌جا بروید.

افزونه‌ی فرستادن خودکار پیام به رایانامه به کاربران پس از نوشتن دیدگاه

با به‌کارگیری افزونه‌ی وردپرس Thank Me Later می‌توانید هرگاه کسی برای نوشته‌هایتان دیدگاهی فرستاد نامه‌ای را با نوشتار دلخواهتان به رایانامه‌ی او بفرستید. این نامه می‌تواند یک نامه‌ی سپاس ‌گزاری یا هر آن‌چه شما می‌خواهید باشد. افزونه را از این‌جا دریافت کنید.

کریسمس خجسته

کریسمس را به همه‌ی شما دوستان گرامی شادباش می‌گویم. کم کم به پایان سال 2011 نزدیک می‌شویم امیدوارم سال آینده برای شما سالی سرشار از پیروزی و بهروزی باشد.

آخرین نوشته….

دنیای من دنیای کوچکی است.

دنیای من دنیای خیلی شلوغی است… پر است از  اشباح و سایه ها …

اشباح خاطرات تلخ و نیمه تمام…. سایه های شک و تردید وترس…

 اما در میان این
سایه ها احساس آرامش بیشتری میکنم .

احساس امنیت و آزادی میکنم .

شاید از نظر تو من دیوانه باشم .زیرا دنیای من آنقدر سیاه و
تاریک است که شب در مقابلش نورانی به نظر میرسد.

جز این دنیای تیره و تار جایی برای رفتن ندارم .

مدام دور خودم میچرخم ومیچرخم و میچرخم و آرام آرام فرو
میروم.

میدوم… زمین میخورم…برمیخیزم و بازمیدوم وبازهم زمین
میخورم…

اشباح خاطره هایم از کنارم رد میشوند و گاهی از میان من
عبور میکنند. تنم از سرمایشان یخ میزند و میلرزم.

میان سایه ها گم میشوم ودر دهان تاریکی بلعیده میشوم.میچرخم
و میچرخم و باز فرو میروم….

اینجا هیچ دری رو به نور باز نمیشود.اینجا اصلا دری ندارد
که به جایی باز شود.اینجا حتی پنجره ای هم ندارد.

اینجا گوشه ای هم ندارد که بتوان به آن پناه برد.

اینجا هیچ چیز نیست جز تاریکی مطلق و اشباح و سایه ها
…چرا میگویم سایه؟ آنهم در تاریکی؟

سایه وقتی تشکیل میشود که نوری باشد. بله اینها را خود من
نیز میدانم.!

اما نام دیگری برای این اشکال عجیب و غریب و غیر قابل لمس
پیدا نکردم که بیان کنم.

این موجودات رقیق و هراس انگیز که من در میانشان زندگی
میکنم و به آنان خو گرفته ام.

موجوداتی که به نظر دیگران زشت ترین و پلید ترین چهره ها را
دارند اما برای من دوستانی بی زیان هستند.

به من هشدار میدهند و از اشتباه برحذرم میدارند.

گرچه من اغلب اوقات به آنان گوش فرا نمیدهم و پندشان را
نمیپذیرم وبا سر به چاه می افتم اما معمولا با من

به نیکی رفتار میکنند و مرا سرزنش نمیکنند.

اشباح سرد نیز با من بسیار مهربانند.گرچه گاهی قلبم را
منجمد میکنند.

 اما بیشتر اوقات
آتش روح و قلبم را قدری فرو مینشانند که من اینرا نیز دوست دارم.

در دنیای کوچک من همه مرا میشناسند.همه میدانند من که هستم؟
چه هستم ؟خواسته هایم چیست؟رویاهایم کدام است.

آنها جایگاه خودرا نیز خوب میشناسند.میدانند برای من
وجودشان چه معنایی دارد.

اما بیرون از دنیای من :

من زنی هستم که همه تصور میکنند اورا میشناسند.خصوصیاتی را
در من میبینند که یا فاقد آن هستم یا بسیار اندک دارای آن هستم.

مردم زنی را میبینند که لبخندی دلنشین و چشمانی گرم و پر
نور دارد.زنی که قلبی ساده وروحی صمیمی دارد.

آنها لبخند تلخم را دلنشین می یابند و چشمان غمگینم را
پرنور میبینند.آنها پیچیدگی روح مرا نمیفهمند و قلب دردمندو خسته ام را درک
نمیکنند.

اما برای من هیچکدام از اینها مهم نیست .زیرا در دنیای من
همه مرا میشناسند.

من در دنیای خودم نقاب بر چهره ندارم.من در دنیایم خودم
هستم ….نقش بازی نمی کنم.سرزنش و تحقیر نمی شوم.

در دنیایم من قابل احترامم چون خودم هستم .کسی انتظار ندارد
من تغییر کنم.کسی اصرار ندارد که به خودم عذاب بدهم.

میتوانم هر طور میخواهم فکر کنم …عمل کنم…زندگی کنم…

ولی در خارج از دنیای من اینطور نیست.هیچ کس مرا به خاطر
خودم بودن تقدیر نمیکند.

حق ندارم آنطور که میخواهم فکر کنم. نمیتوانم آنگونه که
درست میدانم عمل کنم یا آنگونه که میخواهم زندگی کنم.

برای همین من در بیرون از دنیای خودم نقاب میزنم.دروغ
میگویم و نقش بازی میکنم.

من افکارم را بیان نمیکنم …آنگونه که از من انتظار میرود
عمل میکنم….وبر طبق برنامه از پیش تعیین شده زندگی میکنم.

برای همین است که دنیای من تاریک است. تا سرخی سیلی بر گونه
ام رازم را فاش نکند.

تا سیل اشکی که گونه هایم را شیار کرده معلوم نشود.تو مرا
دیوانه میپنداری و خودخواه.

 تو مرا نمیفهمی و
از دنیای من متنفری.من دیگر از دنیایم با تو نمیگویم .تو راه را نشانم میدهی و من
به راه تو میروم.

در دنیای تو من به شیوه ای که تو میخواهی زندگی میکنم .

ولی در دنیای خودم من آزادم و امنیت دارم….. میتوانم خودم
باشم.

ودرآن تاریکی در میان اشباح و سایه ها بچرخم و بچرخم و به
فرو رفتن در دل تاریکی ادامه بدهم…!

یک عمر سکوت کردم و هیچ چیز نخواستم

 دیگه از خود گذشتگی نمیکنم چون کسی قدرم رو
نمیدونه

 دیگه از خودم مایه نمیذارم چون کسی ارزششو نداره

 تو این زندگی فقط من سوختم من په رو دلم گذاشتم

 از بس از خودم گذشتم خسته شدم

 حرفامو سالهاست که دیگه نمیگم

 دیگه نمی نویسم

 واسم مهم نیست که بخوام بگم چون در هر صورت کسی
اونا رو نمیفهمه

 هیچکس ارزش اشکامو نداره واونی که این ارزشو
داره اشکمو در نمیاره

تاریکی!!!!!

 

اوقات بسیاری را در زیر زمین گذرانده ام

فکر میکنم چشمانم برای فقدان نور تنظیم شده اند

من با تاریکی پوشیده شده ام

من با تاریکی پوشیده شده ام

به خواب زمستانی رفتن همراه با انتظار برای چیزی تازه است

شادی همیشه به اتمام میرسد

در هرپلک زدنم کسی حضور ندارد

کسی نیست

واقعا دیگر مهم نیست از کجا شروع شد

همه آنچه میدانم این است که با تاریکی پوشیده شده ام

آنچه متعجبم میکند این است که به جایی وصل نیستم

چشمانم باز است ونگاه ات را بر خود خیره نگه میدارم

اما به جایی متصل نیستم

هرگز متصل نیستم

من به سخاوت معروفم

ومیگویند مهربانترینم

اما دادن عشق از پذیرفتنش ساده تر است

صفحات ورق میخورند وبه جایی ره نمیبرند

سخت است خودت را کنترل کنی وقتی دشمن قدیمی ات از تو میترسد

و تو کشف میکنی هیولایی که از آن فرار میکنی  درون خود توست

بهتر است به عشق ادامه دهی

به عشق ادامه بده همه چیز عوض میشود

مهم نیست همه چیز از کجا آغاز شد

من گم شدم

گم شدم

نه  همه آنچه میدانم
این است که گم شدم

Language

پیام:

این تارنما دارای حق رونوشت برداری (کپی رایت) است هر گونه رونوشت برداری بدون دریافت اجازه نارواست و پیگرد را به دنبال دارد.
رایانامه: sushyant@zavarzadeh.org
پیام رسان یاهو: sushyant_90
پیام رسان جی تالک: sushyant.zavarzadeh

گفت‌وگوی زنده

بایگانی